
مامانم رفته بود خريد و برگشت با يكي از اقوام رفته بود بعد ديدم حالش خوب نيست رفته توي اتاق لرزش گرفته بود بعدم با يك من عسلم نمي شد خوردش انگاري دلخور بود رفتم پيشش نشستم دستش و گرفتم ديدم تب داره..... گفتم مامان چيزي شده.... بعد برام درد و دل كرد يك ساعت تموم حرف زديم بعد يك ساعت رفتم براش يك ليوان آب پرتقال بردم بعدم چاي گذاشتم بعد دستش و دوباره گرفتم ديدم تب نداره گفتم مامان حرفاتو زدي تبت اومد پايين خنديد الان من توي اتاقم هستم و مشغول تايپ....... اون صداي خنده اش از توي پذيرايي مياد..... خوشحالم كه خوشحال است. بعدا نوشت گاهي آدم ها فقط نياز دارند با يكي حرف بزنند..... تا حالشان خوب شود.....
ادامه مطلب